تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یاد آن روزها بخیر .....

مادر پنجاه تومان به من می داد و من به فروشگاه می رفتم ....

و با دو بسته نان . سه کیلو سیب زمینی . یک کیسه برنج و چای و دو شانه تخم مرغ و ......

به خانه بر می گشتم .....

ولی حالا دیگر این خبر ها نیست ....

توی همه  فروشگاه ها دوربین کار گذاشته اند .....   

نویسنده: بچه زرنگ       

کانال:

تلویزیون رو که روشن میکردی دو تا کانال بیشتر نداشت. بهش میگفتن "کانال"، بعدا نشستن فکر کردن دیدن کانال خوبیت نداره! آخه روم به دیوار کانال دستشوئی و جوب کنار خیابان و هزارتا کوفت و زهرماری دیگه رو هم میگفتن کانال. گفتن بگید: "شبکه"، آخه هم کلاس داشت هم سنگین بود. سنگینیشو که ما نمیدونستیم چیه اما مامانم میگفت این خوبه... حتی یه بار بهش گفتم آخه مامان "شبکه" که میشه پارچه توری و چیزای سوراخ دار! و ...و اون زل زد و فقط خندید ... یکی نبود بهش بگه به چی میخندی شبکه یعنی چیزای سوراخ دار دیگه!

کانال (ببخشید ،شبکه) اول ساعت چهار بعد از ظهر با آرم تلویزیون(که اونم همون سالها اسمشو گذاشتن "سیما") اول سرود : "شد جمهوری اسلامی بپا/که هم دین دهد هم دنیا به ما..."(که بعدها فهمیدیم شعرده دوازده بیتیشو ابوالقاسم حالت گفته بود) شروع میشد. این آقائی که الانه چپ میره راست میاد بهش میگن "استاد" (پرهیزگار) هم قرآن میخوند. خوب میخوند. اون روزا تازه شروع کرده به حفظ قرآن... بعد... چندتا عکسو پشت سر هم نشون میدادن و گوینده می گفت : صاحب عکس فلانیه و مدتیه از خانه خارج و تابحال برنگشته... از کسانی که ازش خبردارن به ما خبر بدن! اسم این برنامه "گمشدگان" بود که تا سالها از کانال اول پخش میشد... برنامه کودک که ساعت پنج عصر شروع میشد دیگه بچه ها درس و مشقو جمع میکردن. خانم خامنه و رضایی مجریای ثابتش بودن. یه روز این میومد یه روز اون یکی. قیافشون اونقدر شبیه هم بود که تا مدتها بچه فکر میکردن این دوتا یه نفرن. اما خامنه قدبلندتر بود و درشت تر و رضائی قدکوتاه تر و لاغرتر. یه آقای عینکی تو یکی از برنامه ها آموزش قرآن میداد این برنامه آرمش یه پسره بود که با قران گنده ای که به زور رو هوا سرپا نگهش میداشت با قرائت میخوند... عجب میخوند... اونقدر قشنگ میخوند که حتی فروغی هم که سالها بعد اومد و ادای عبدالباسط درآورد نتونست مثل اون بخونه... بعدها فهمیدیم که اسمش تسویه چی بوده و اذانی که ازش مونده از صدتا اذان دیگه سرتره... اون آقا عینکیه، بعدها با یکی ازین دوتا خانم عروسی کرد. آقای نازی بود ،خوش اخلاق،خوش پوش،خوش حرف.. خوش بحال یکی از این دوتا.

از برنامه کودک نمیخوام بگم ، با نخودی کاری ندارم. یه روز نخودی به حسنی گفت میخوای چیکاره بشی؟ حسنی گفت: خلبان. تو میخوای چیکاره بشی؟ نخودی گفت: دکتر. حسنی گفت: سوار هواپیمام نمی کنمت! حسنی گفت: فکر کردی... وقتی افتادی پائین و آوردنت که خوبت کنم میزارم تا بمیری!... این حرف حسنی بهانه بود که برسیم به یک برنامه که برنامه بود بخدا. بچه ها بهش میگفتن: "عمو زنجیزباف". یه آقائی بود که آقا بود بخدا. هی من میگم "بخدا" شما بگید چرا؟ چراشو اون موقع ها نفهیمدم اما بعدا فهمیدم این آقاهه اگه یه پیغمبر و امام نبود اما آدم خیلی بزرگی بود. اسمش حسن بود. سید بود. اما تلویزیون زیرنویس میکرد: "نیرزاده نوری" .معلم بود. آموزش الفبا میداد. تو کلاس ، ده پانزده نفر بچه هم بود که البته به مرور زمان بیشتر شد.... یه تخته سیاه گنده و چنتا گچ. الفبا رو با نوک گچ نمی نوشت. پهنای گچ رو روی تخته میذاشت. فکرشو بکن: واسه بچه شش هفت ساله الفبا رو نستعلیق می نوشت. یه شال پت پهن می بست دور کمرش و با یه لباس ایرانی و یه کلاه حاجی بازاری رو سرش...و یه ریشند بلند و سفید که خیلی نورانیش میکرد یه چیزی از "درس دادن" میگم یه چیزی میشنوید. واسه اینکه یه حرف الفبا رو درس بده یه نمایش کامل جلو تخته اونم درسه چهار نقش ، بازی میکرد که اکبر و کدخدا و چه میدونم شعبان و کمال نقشای اصلی بودن. میومد این ور تخته، کلاشو میداد رو پیشونیش ، رو به اون ور با صدای لاتی میگفت: "کدخدا، میخوام شیشه ی ننه حسنو بشکنم. بشکنم؟" سریع می رفت اون طرف،کلاهو میداد بالا و با ارامش خاصی رو به این سمت میگفت:" نه عزیزم... نه جانم... بچه خوب که کار بد نمیکنه... تو کی میخوای خوب بشی" ... این رفت و آمدا بیخود نبود. تهش یه الفبا درمی آورد و با خط خیلی قشنگی رو تخته می نوشت و داد میزد: " به این چی میگن؟" بچه ها مثلا میگفتن:"ب" . یه چوب دیگه برمیداشت و رو عصاش میزد و می گفت : " ب ب ب ب ب ب ب ب ..." و همه ی کلاس باهاش میخوندن. میخوندن و میخوندن. یه بار یادمه میخواست "اب" رو درس بده. لیوان آبو برداشت و پاشید رو تخته! دهن همه ی بچه ها باز مونده بود... گفت: حالا "آ" مثل چی؟ و همه ایران داد میزد: مثل آب. آخر کلاسشم که میشد شعری رو میخوند که همه بچه های اون زمان بلد بودن: "عمو زنجیرباف بله... زنجیر منو بافتی؟ بله. پشت کوه انداختی؟ بله. بابا اومده چی چی آورده؟نخودچی کیشمیش. با صدای چی؟ با صدای .... " بلبلش معرکه بود. چه چهی میزد با دوتا انگشتاش که هرچی بلبله باید میومد اطراف اون کلاس تا بفهمن یه بلبل چقدر کره(ببخشید صدا) داره. بعد قطع میکرد و آنی میرفت سراغ حروفی که رو تخته نوشته بود و متقاطع و با همنوائی بچه ها میخوند: بب ب ب بببب ببب بب". با ریتم خاصی میخوند. معرکه بود. بچه که سهله بزرگا هم واسه برنامه نیرزاده حرص و ولع داشتن. معرکه ای بود کار این مرد.کلاس که تموم میشد با آوازی خاص میخوند: "مجلس تمام گشت و به آخر رسیدعمر،ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم" و همه بچه ها داد میزدن: نه نه نه نه ....     یادمه دو سری از برنامه های نیرزاده پخش شد. اولیش سال پنجاه و هشت بود که شور و هیجانش یه چیز دیگه بود و سری دوم سال 1360 که آرومتر اما تو همون قالب. بعدها فهمیدیم که نیرزاده یه روز رفته تو تلویزیون که یه کپی از کارش بگیره واسه بچه هاش... بهش گفتن فیلم خام نداشتیم یه برنامه دیگه ضبط کردیم رو اونا! مریض احوال بود و خانوادش میگن این ضربه ، یه ضربه روحی بود که بعد از چند روز سکته رو زد. اما وقتی خوب شد دوباره برنامشو اجرا کرد که یادگاری ازش واسه آیندگان بمونه... میگن یه روز وقتی از کلاس درس اومد بیرون و دید یه بچه کنار دیوار نشسته و گریه میکنه ، ازش پرسید چرا گریه میکنی؟  وقتی پسره گفت: معلم بیرونم کرده، نشست و زار زار با بچه گریه کرد. کسی که این صحنه رو دیده بود بعدن ازش پرسید : تو چرا گریه میکردی؟ و نیرزاده گفته بود: بحال اون معلمی گریه میکنم که هنوز نمیدونه این فقط یه بچه ست... میگن وقتی تو انجمن اولیا مربیان مدرسه علوی یه پیرمرد با چرخ لبوفروشی از پشت سر، وارد جلسه شد و داد زد: آی لبوئیه لبوووو... غرغر همه پدر مادرا دراومد که بابا این چه وضعیه؟اینجا مگه خیابونه؟... پیرمرد با چرخش تا کنار سن رفت و رفت بالای سن. مدیر دولا راست شد و پیرمرد رفت پشت بلندگو و داد زد: شما میدونید"ل" مثل چی؟... سکوت همه جا رو فرا گرفت... و اون گفت: پس ما واسه چی اینجا جمع شدیم؟ یه ربعه من دارم داد میزنم ل مثل لبو. این مدیر از صبح داد میزنه "اول به بچه هاتون ادب یاد بدید و بعد خرجی ..." اونوقت شما فقط بلدید بشینید و فقط گوش کنید؟! و بعد ... همه فهمیدن که اون پیرمرد لبو فروش... موسس مدرسه علوی،نیرزاده نوری، بوده... 

نویسنده: منصور

 

*********************

ننه همدم از گذشته گفت و گفت****** از اجاق و دیگ و از هیزم و دود

که بله وقتی که ما جوون بودیم  ****** بحز این تشت و لگن هیچی نبود

سرِ چله ی زمستون لب حوض ****** لب چشمه ، زیر اون بارش  برف

ننه بود و یک دوتا تشت لباس ******  ننه بود و شستن اونهمه ظرف

بچه ها مثل حالا کم نبودن ****** دیگه کمتر از هف هشتا نمی شد

با یه بچه یا دوتا بچه کسی *****  توی اون زمونه بابا نمی شد

همیشه یه بچه  روی دوشمون ****** یکی هم تو شکما  بود اونروزا

همشون ترگل و ورگل نبودن ****** یکی در میون می رفتن سرِ زا

می شدیم اونروزا ما سی ساله پیر ****** مثه اون مرغی که میشه جزغاله

حالا خانمه چهل سالی داره ****** می زنه اما  به بیست یک ساله

می دویدیم از سحر تا دل شب ******  تا می شستیم اون دیگ دوده زده      

پسره از دمِ در صدا می زد ****** آقاجون با سی تا  مهمون اومده

دیگه شب  زانو هامون رمق نداشت ****** کمرا مون بخدا راس نمی شد

کارا می موند  و به قول امروزه ****** خیلی از واحدامون پاس نمی شد

حالا کار و بارا خیلی کم شده ****** جای اون کهنه ها پوشک اومده

جای آسیاب دستی ، مو لینکس  ******  پودر دریا  جای چوبک اومده

اما  اون قدیما  زندگی هامون ******  یه صفای دیگه، رنگ دیگه داشت

همه چی اینروزا مصنوعی شده ******  رو لبا  خنده را باید حالا کاشت

اون زمونا جسممون خسته می شد ****** حالا  روحمون  پلاسیده می شه

خونواده تار و پود سفتی داشت ******  زودی از هم حالا پاشیده میشه

شاعر: عمو

  

***************

به نظرم میرسد که نسل ما مشغول تجربه کردن زندگی به سبک خود است و البته در این راه آمادگی لازم را کسب نکرده بوده و حالا تقسیم شده به گروه هایی که یا برای این تجربه زندگی کردن به سبک شخصی، مشغول پرداخت هزینه اند، یا حوصله ی این قضیه را نداشته اند ودر حال ادامه دادن به روزمرگی با میل مبهمی در درون و یک نارضایتی همیشگی و پنهان، هستند.بگذارید بیشتر شرح بدهم.نسل ما به وضوح به ارزشها و مثبت و منفی هایی باور دارد که کلا" با آنچه که مثلا" متولدین دهه ی 20 و 30 به آن معتقد و پای بند بوده اند تفاوت دارد و حتی گاهی متعارض است.تفاوت های فردی و باور های شخصی و سبک زندگی اختصاصی که از مفاهیمی است که برای اکثریت نسل قبلی چندان مهم نبود و حتی گاهی در بعضی موارد خاص ضد ارزش تلقی میشد، شاید از مهمترین دغدغه های فکری و عملی نسل ما است.اینکه کدام باورها سالم تر یا انسانی تر است، موضوع بحث نیست.(مسلما" دارم از یک جامعه آماری مشخص با مختصات تقریبا" مشابه در دو نسل متفاوت حرف میزنم-اگر امکان پذیر باشد- و مطلق نمیبینم.مثلا" طبقه ی بورژوا زاده ها یا فودال زاده هایی که  درنسل قبلی تحصیلات دانشگاهی داشتند، که معادل آن در نسل حاضر می تواند  تحصیل کرده زاده ها و یا باز فودال زاده های دارای مدارک دانشگاهی ِ بیشتر از لیسانس، باشد.منظورم مقایسه، تحصیل کرده ای که در دهه بیست زاده شده و پدرش مثلا" پزشک بوده با  یک لیسانس علوم پایه که والدینش کارمند دولت هستند، در نسل حاضر، نیست که طبیعتا" این دو نفر در  یک طبقه از دو نسل، قرار نمیگیرند.)

 ما اولین گروه هایی بودیم که با این تفاوت ها برخورد کردیم.سال ها بود که بعضی خصوصیات ارزشی نظیر صداقت یا نان به نرخ روز نخوردن یا قضاوت نکردن دیگران یا پذیرفتن تفاوت انسان ها به صورت شفاهی مورد توافق ِ طبقات پیشرو جامعه بود، اما هیچ کس در عمل و در زندگی روزمره آن را پیاده نمیکرد.کماکان سنت ها و قید های مورد عادت و توافق، در عمل پذیرفته تر بود. میخواهم بگویم یک تحصیل کرده یا روشنفکر متولد دهه بیست یا سی اکثر اوقات در زندگی شخصی روشنفکر و تحصیل کرده نبود.توانایی گریز از قید های سالهای سال زده شده بر ذهن و چشمش را نداشت.حتی جرات شک کردن به انچه به ارث برده بود را هم نداشت.

اما متولدین نیمه اول دهه 40 در سنین جوانی به التهابات انقلاب خوردند و تمام تعارض باورهای شان با شرایط حاکم بر جو عمومی و اخلاق و عادات را، به حیطه چالش بزرگی مثل انقلاب منتقل کردند.نیمه دومی های دهه 40 اکثرا" آن ناراضی های ساکتی هستند که فهمیدند چیزی که باور دارند با آنچه که جو و فرهنگ عمومی را شکل داده، متفاوت است و نمیتوانند آن طور که فکر میکنند شایسته است، زندگی کنند، اما هیچوقت درآن سالهای جنگ و جو خسته و بسته ی دهه 60 جرات ابرازش را پیدا نکردند.

نسل ما التهابات جوانی اش را در دهه هفتاد گذراند.جایی که فضا کمی بازتر بود.تنوع به عنوان یک پدیده، دیگر زشت محسوب نمیشد یا دست کم، کمتر زننده بود و این را مدیون نیمه دومی های دهه چهل بودیم.مدل موها کم کم گونه گون تر شد و فاصله اتصال با فرهنگ های دیگر کمتر.شو های نوروزی خوانندگان لس آنجلسی به فاصله زمانی شگفت آور یک ماه بعد از اجرا، در دسترس بود! فرزندان دهه چهلی ها کم کم به سن مدرسه رفتن رسیده بودند و حقوقشان بیشتر رعایت میشد، چه توسط والدین، چه توسط مدارسی که حالا غیر انتفاعی و خصوصی اش هم آمده بود.کم کم لازم نبود بچه مدرسه ای ها موی سرشان را با نمره 4 کوتاه کنند که همه شبیه هم باشند یا وقتشان جلوی آینه تلف نشود و...همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر ما را تبدیل به اولین صف برخورد جو و فرهنگ عمومی جامعه با یک سبک زندگی کرد.(بعنوان یک نسل، والا تعارضات بین فرد و محیط در این مملکت همیشه نمونه داشته است)

ما اولین گروهی بودیم که، اگر در خیابان بابت همراهی با شخصی از جنس مخالف از یک آدم مسن که حتی مذهبی هم نبود تذکر میگرفت، به جای اینکه خوشحال باشد که گیر کمیته نیافتاده و با تشکر از تساهل طرف قول میداد در انظاربه آن شکل ظاهر نشود،به طرف بسته به شرایط، از لبخند "عاقل اندر سفیه" تا "به تو چه" تحویل میداد و هر دو طرف شوکه میشدند! این روز ها همه میدانند در یک محیط شهری، چنین تذکری حتما" با حداقل و حداقل "به تو چه" مواجه خواهد شد. به نظرم واقعیت این است که ما حتی خودمان هم نفهمیدیم که در این موقعیت ِ متناقضیم...در واقع علاوه بر محیط باید اول به این شوک برخورد خودمان با سبک زندگیمان هم غلبه میکردیم.اولین بار بود که یک جمعیت گسترده- به گستردگی یک نسل- جرات میکرد صدایش را در مقابل ارزش های قبلی بلند کند و خوشمزه اینجاست که خودش هم از این موضوع میترسید! این که ابتدا به این اشاره کردم که این نسل آمادگی جنگیدن برای سبک زندگی شخصی را کسب نکرده بود، ناظر به همین ترس است.درست مثل اولین گروه آموزش ندیده ای که در شرایط جنگی قرار میگیرد و البته تلفات زیادی می دهد! نگاهی به همین سرزمین وبلاگ ها بیاندازید.به وضوح این تلاش و جیغ و فریاد و زور زدن برای اثبات هویت و کسب زندگی فردی در طبقه متوسط این نسل،و البته تلافات و هزینه های آن قابل مشاهده است.

در واقع میخواهم بگویم چیزی را که دهه شصتی ها- که با ما در یک نسل قرارمیگیرند- بدون خجالت و با اعتماد به نفس و به عنوان حقوق حقه از اجتماع پیرامون طلب میکنند، متولدین دهه پنجاه برای باور ِ لزوم ِ مطالبه ی آن، باید از سد خودشان هم میگذشتند.متولدین سه دهه 40 و 50 و 60 در واقع مانند دوندگان یک دوی امدادی در کار بازخوانی فرهنگ زندگی یک ملت اند.تصورم این است که احتمالا" آخرین زاده های دهه شصت میتوانند میراثی را به متولدین دهه های بعدی تحویل دهند که از مهمترین نقاط عطف تغییرات فرهنگی این سرزمین است.نشانه های آن در عرصه های اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی و هنری سالهاست که قابل رویت است و در عرصه ی سیاسی تازه جوانه زده است.و هزینه ها را همه ی ما با هم پرداخت میکنیم، شاید روزگاری بهتر در راه باشد.

نویسنده: آلبالوهای قرمز زندگی

تلویزیون محله ما....

از هَمو بچگی عاشق تلویزیون بودُم اما بابام نِمیخرید که! دلش خوش بود به یک رادیوی لامپی تلفنکن که شبا داستان شب ره گوش مِکرد باهاش! بابای هاشم اینا با سلام و صلوات یک تلویزیون ارتي اي قسطي خریده بود! کاش با ای هاشم نامرد سر یک توشله دعوا نِکرده بودُم! عصرا همه جمع مِشُدَن خانه هاشم اینا با جورابای بوگندو! دماغای اویزون! تن های عرق کرده! بیرجامه های گشاد و پاهای کِثیفه سیاه! تخمه خربزه و کشک تختگی و قرقروت و لواشَک هم براه بود! یک شب یواشَکی رفتم تو اتاق قاطی بچه ها! هاشم نامَرد تا مُوره دید بیرونم کِرد! گفت برو تو کوچه از پشت پنجره نگا کن! تو کوچه باید عین میمون خودت ره از پنجره اویزون مِکردی تا بتنی تلویزیون ببینی! خیلی سخت بود یَره … خیلی!

عَموم که تلویزیون خرید شبا مِرَفتُم خانه عموم! دور بود اما با سعید مِرَفتِم دوتایی! زن عَموم چشم غُره مِرَفت اما ما به روي خودمان نمی اوردِم! سریال تلخ و شیرین بود و جعفر جنی … خانه قمرخانم! … دلیران تنگستانی … دایی جان ناپلئون!

یک شب تو زمستون که از خانه عموم ماخاستِم برگردم برف امده بود! تا خانه که رسیدِم یخ کِردم دوتایی! توی راه با خودم گفتم: ای خدا چی مِشه الان که مُرُم خانه بابام تلویزیون خریده بشه! تا هم یخ نِکُنِم هم زن عمو هی چشم غره نِره به ما! خانه که رسیدُم بابام هنوز نیامده بود! شام خوردُم رفتُم زیر کرسی خوابیدُم! نصفه شبی دیدُم مادرُم مِگه مسعود…. مسعود جان! گفتم : چیه؟ گفت : بابات تلویزیون خریده! زود از زیر کرسی درامدم گفتم کو؟ گفت : تو اتاق بزرگه! باهاش رفتُم تو اتاق بزرگه نشونم داد! گفتم ایکه تلویزیون نیست … بخاریه! شیشه نِدره که! گفت شیشه اش طرف دیفاله! دیدم راست مِگه! هي بهش دست کشیدُم هي ذوق كردم خنديدم… بعدش رفتم زیر کرسی خوابیدُم!

صبح که از خواب پاشُدُم اول زود رفتُم تو اتاق بزرگه ببینُم دیشب خواب دیدم یا نِه! دیدم نِه خواب نِبوده! ما هم تلویزیون دار شُدِم! اخ چی کارتُنایی داشت … عصر حجر … یوگی و دوستان … سوپرمن … برد من … برد بوی … واتر من … تنسی تاکسیدو… اووووَه! مادرم همیشه مُگفت شما تا ته تلویزیون ره انگشت نِکیشن نِمرن بخوابن! اخ مو عاشق مرد شیش میلیون دلاری بودم … همش اَداشه در میاوردُم! پیشتازان فضا هم خیلی باحال بود …  اسپاک که گوشاش تیز بود ره خیلی دوست داشتم! ای… ای… ای… چی فیلمایی! مثه حالا که نبود که همش فیلمای تخمی بیذاره که! فیلم پلیسی مِذاشت تلی ساوالاس بازی مکرد اِسمش کوجَک بود! کاراگاه راکفورد… روهاید… اتش بدون دود… جیم وست…خانه کوچک… ستوان کلمبو… مراد برقی …اقای مربوطه…تارزان! فیلمای وحشتناکم که دیگه خوراکم بود! طالع نحس …دایره وحشت…. اوه… یادش بخیر… یادش بخیر… داغ دلم تازه رفت یَره… اشک تو چشمام جمع رَفت… چی عالمی داشتم یَره… چی روزگاری بود! روزی که رفت بر باد … روزی که ماند در یاد!

نویسنده:مسعود مشهدی

**************

یکسال هم رفتم طرقبه کارخانه الو پوست کُنی کار کِردُم! الوهاره میریختن تو بشکه اب نِمَک تا پوستِشا راحت کِنده بره! اب نِمَکا پدر دست ادم ره در میاوُرد! الوهاره پوست مِکَندُم میچیندُم توی طبق های چوبی مذاشتن تو افتاب خشک بره! هر چی الو کُخی هم بود که کِرم داشت لواشک درست مِکِردَن! ای زنای شهری تیشان فیشانی که هفت قِلَم ارایش کِرده بودَن وقتی طرقبه میامَدّن همچی ای لواشکای کرمی ره با اشتها لیس مِزَدَن لب و دهَنشاره به هم میکیشیدن که دَهن ادم اب میُفتاد! ولی تا به کِرماش فِک مِکردُم حالُم به هم مُخورد! یکبار یک خانمی ازم پُرسید پسرُم اینا بهداشتیه؟ گفتم نِه خانم … پُره کرمه! فک کرد مسخره مُکنم! گفتم بُخدا پُره کرمه حاج خانم! نَخِرن از اینا … زَنه گفت: ممنون که گفتی! اما دایی جانُم دوتا زد پشت کِله ام گفت خَره تو کی مِخی کاسب بری!

گاهی هم مِرفتم تو کوچه سیاوُون شانسی مِخریدُم رامیوفتادُم تو کوچه پس کوچه ها شانسی مِفروختم! شیربلال فروشی هم سود خوبی داشت! صبح زود مِرَفتم میدون بار یک کیسه شیربلال مِخریدُم منقل خانه ره ورمداشتُم سر میلان بساط بلال فروشی رامِنداختم! ای کاکلای بلال ره توی اتیش منقل مِنداختم دود کُنه داد مِزَدم: بدو بابا … شیره بلالِه شوره بلال شیرای قوچونه بلال … شیر بلالِه …. شیربلال!

اخر شب که مِشُد خسته و کوفته با دست و بالی سوخته و سیاه میامدُم خانه! پولاره که مِشمُردُم سودش ره حساب مِکِردُم خستگیم درمِرَفت! اخ که چی احساس خوبی داشت! احساس مرد شدن و پول دراوُردَن! هیچوقت دستم ره جلوی بابام دراز نِکردُم بُگم پول بده!

بزرگتر که رفتم او اولای انقلاب تو خیابون دانشگاه عکس چه گوارا مِفروختم! یک روز مامورا امدن با عکسا بُردَنُم! تو ماشین چشم بند زدن بهم  گفتن خم شو سرت ره بذار لای پات! خلاصه که وقتی رسیدیم مرکز سپاه که تو بلوار ملک اباد بود حسابی کتک خوردُم! تعهد گرفتن دیگه عکس چه گوارا نفروشم! اوموقع مو اصن نمی دونستم چه گوارا کی هست … بچه بودُم!

خلاصه که از هفت سالگی هم درس خواندُم هم کار کِردُم! تابستونای قدیم خیلی باحال تر از تابستونای حالا بود … مرفتی استخر غوطه مُخُوردی … اخ یَره بادش بخیر

نویسنده:مسعود مشهدی

**********

عکس هندی

لطفا به لهجه محلی بخونید) کلاس دوم راهنمایی بودوم. اسم کلاسما هم شهید چمران بود. یادش به خیر. عجب روزایی بود . مسعود شریفی هم او وقتها یک حکومتی داشت تو مدرسه باقر صدر که بیا و ببین. کی جرات داشت از جلو دفتر رد بره. هموجور که نگاه مکرد مون چیشمات، زهرت آب مرفت. یک ناظمی هم داشتم فامیلش اصفهانی بود. خیلی ساکت بود و آروم آروم حرف مزد. ولی بچه ها موگفتن جودوکاره. بره همی بچه ها خیلی ازش مترسیدن. فقط مجتبی ایاقی بود که هیچکدوم از اینا ره تحویل نمیگیرفت.
آقا چاووشانم بود. تو همه او سالها همی آقا چاووشان از همشا بهتر بود خدائیش. خلاصه ماجرا از اینجه شروع رفت که یک روز تو کلاس علی اقا محمودی گفت : جواد رضا چند تا عکس هندی آورده خیلی باحاله. با ایکه میدینیستوم دیدن عکس هندی خیلی خیلی جرمش سنگینه ولی تصمیم گیرفتوم هرجور شده عکسها ره ببینم. خلاصه زنگ تفریح که خورد بدو بدو زدوم تو حیاط. رضا ره دیدوم که یک گوشه ویستده دره طبق معمولی خالی مبنده. کشیدیمش یک کناره گفتم رضا عکسها ره ای زنگ بده موخوام ببینم. اویم گفت سه تا بیشتر نیست . مواظب باش کسی نیبینه. علی آقا لای کتاب ره وا کرد و اویم تونده عکسها ره توپوند مونه کتابه. او موقع ما یک جورایی همه کره بودم تو مدرسه. چون هم کیلی کتابخنه ره داشتم هم مسئول مراسم صبحگاه بودوم

رفتوم تو کتابخنه و نیشستوم به عکسها ره نگاه کردن. اوه اوه اوه. چی کیفی داشت خدائیش. سه تا عکس هندی اویم با چی کیفیتی. یادمه یکی از عکسها عکس همی ویژی بود که تو فیلم قانون باباش با هفتیر او ره موکوشه. یک تفنگ دستش بود و پاشه گوزیشته بود روی کله یک شیره
. شیره یم زنده بود . او عکس دیگشم یکی دیگه از همی بازیگرا هندی بود که اسمش نمدونم چی چی کومار بود. اویم تو یک ماشین جیپه بود و خلاصه یک تیپ چق چقیه باحالی داشت. عکس سومیشم عکس بابای ویژی بود که اویم سوار یک اسبه بود و بالای یک صخره ی بزرگی ویستده بود

جاتان خالی بود. کلی با دیدن ای عکسها صفا کردم. نکه او موقع ما خودما کلاس کاراته یم مرفتم. وقتی ای عکسها ره میدیدوم فقط فکر میکردم الان دیگه مایم ویژی یا باباشم. زنگ تفریح تموم رفت و ما رفتم سرکلاس. اقای لیودانی امده بود سرکلاس ریاضی درس بده. ولی خوب تو کلاس هیچکه هواسش به درس نبود . ای عکسها همیجور دست به دست تو کلاس مچرخید. از دست حسین به دست محسن. محسن مداد به مهدی و مهدی مداد به مجتبی
زنگ که خورد سریع خودمه انداختوم تو حیاط که عکسها ره بودوم به رضا . هنوز از پله های راهرو نیمده بودم پایین که دیدم علی آقا از پینچره صدا مزنه جواد جواد عکسها ره قویوم کن مسعود امد. تا امدم به خودوم بجونبم دیدم مسعود پله ها را سه تا یکی دره میه پایین. مثل اجل معلق خودش ره رسوند به ما و گفت :‌عکسها ره بده ببینم. رنگ از رخسارما پرید
. گفتوم ای داد بیداد. کی به همی سرعت خبرکشی کرد. خودمه خیلی جدی گیریفتوم گفتم کدوم عکسها ؟. مسعودم با لحنی عصبی و درشت گفت. خفه شو. بی شعور. کتاب ره بده ببینم. کتاب را ازد ست ما گیریفت و به سلامتی عکسا ره یکی یکی درآورد. زیر لبش معلوم بود دره فحش مده ولی چی موگفت معلوم نبود
چشمتا روز بد نبینه. هنوز چند دقه نگذشته بود دیدوم بابام امد. اوه اوه اوه
. اوضاع دیگی حسابی داشت خطری مرفت. همه موگفتن عکس هندی ازش گیریفتن. حالا مو نمدنم خدائیش او عکسها کجاش مشکل داشت. احتمالا چون عکسها ره تو هند گیرفته بودن و موقع گیریفتن او عکسها حتما چند تا ازی خانومای هندی هم پوشت صحنه بودن اشکال دیشته . شایدم چون عکساش خیلی با کیفیت بود و خیلی خوشگل بود نوبوید ما میدیدم. خلاصه ای که هیچکی نگفت بابا ای عکسها سه تاییش عکس مرده. حداقل تو یکیش عکس ای بازیگره ی فیلم جبارسین ، همو دختره ره موگوم اسمش چی بود، ها یادم امد ، بسندی نبود که دلما خوش بیشه به اتهام دیدن بسندی درم محاکمه مرم.
ایقد اوضاع خراب بود که هیچکی دیگه دوروبر ما هم نمی امد. خلاصه هنوز باباهه نرفته بود سروکله کمیته چی ها پیدا رفت
. دیگه حسابی گاوما زیده بود. بلافاصله اتاق بازجویی درست رفت. همی دفتر کنار نمازخنه شد اتاق بازجویی
بازجو: به به. به به. (البته او موقع نیروی انتظامی نبود. کمیته بود. پس دقت کنن که ای به به به به مال او موقع بوده. با این شصت چی اشتباه نیگیرن یک وقته ) این جواد آقا که میگن شما هستین؟

- بشین پسرم. آفرین
- خوب حالا بگو ببینم این عکسها رو از کی گرفتی؟
- باقیش کجاست؟
- دونه چند می فروشین؟
- از کجا وارد میکنین؟
خلاصه بهتا بگوم که مایم هرچی داشتم و نداشتم ریختم مون دیره. بالاخره ای موضوع خیلی مهم بود. فقط جالبش همینجه بود که هیچکی نموگفت خوب ای عکسها که هیچی ندره. تازه جالبش اینجه بود که همو ویژی و باباش و او یکی دیگه هم لباساشا آستین بلند بود. کاش حداقل اونا آستین کوتاه مداشتن که ما یخورده دلما آروم میگیرفت........

کمیته چیه رضا رم آورد و علی آقا رم آورد و خلاصه یکی یکی یکی همینجور رفتن تا ریسیدن به مرکزش . بعد از دو سه روز بازجویی و برو بیا ما و علی آقا تبرئه رفتم. اما مسعود شریفی دست از سر ما ورنداشت. ما با علی اقا محمودی به جرم حمل سه عدد عکس هندی تبعید رفتم به مدرسه گلستون. اویم درست موقع امتحانات خرداد. تو او گرما ورمخاستم مرفتم اونجه. ولی دستش درد نکنه مسعود شریفی . خدائیش مدرسه باحاله بود. تا دلت بخه تقلب . معلماش میمدن سوالا ره مدادن و مرفتن تو دفتر. بچه ها هم شروع میکردن از همدیگه پرسیدن. گاه وقته از تو دفتر یک صدایی میمد که ساکت. واز همه آروم مرفتن و انگار نه انگار که خبری بوده. یک دو دقه که موگذشت باز دوبره پچ پچ و کم کم صداها بلند مرفت. خدا بیامرزه آقای هامونی ره. مدیرمدرسه بود. از معلماش یادوم نمیه. ولی هر چی که بود مدرسه باحاله بود.چند روز بعد از او جریان داشتوم تو خیابون صاحب الزمان مرفتم که یک هو دیدوم کمیته چیا ریختن تو یک مغازه . شستوم خبردار رفت. چون حسین موگوفت مرکزش همونجیه. مغازه دار طفلی هم از همه جا بی خبر کلی عکس هندی مندی تو دکونش داشت. دیگه حتما ادامه ماجراهاش خودتا مدنن. همو مغازه داره ره به جرم فروش عکس هندی دور فلکه طرقبه شلاقش زدن. حالا خیلی وقت از او روزا گوزیشته. حالا دیگه نیازی نیست بری عکس هندی بخری. چون ماشا... خیابونا پور رفته از عکس هندی. اویم از نوع زنده اش. تازه فکر موکونم اگه هنرپیشه های هندی یک شب شنبه بین طرقبه خودشا خجلت بکشن و ورگردن کشورشا

                                                       نویسنده: بچه مشد

****************

سیگار...

یک پک جانانه بهش زدم و یک نگاهی از سر غرور به آتیشش انداختم.گیج شدم و کیف. حس خوبی داشت.آخه تازه سیگاری شده بودم.

داشتم تو کوچه به سمت خونه میرفتم که سنگینی یک سایه رو حس کردم. تا به خودم اومدم دیدم آقا جون جلوم وایساده.دودی رو که تو حلقم بود نگه داشتم تا بیرون نیاد اما داشت خفم میکرد. هر چی تهش مونده بود رو به زور دادم بیرون و
گفتم :سلام آقاجون
- علیک. کجا بودی؟
-رفته بودم بقالی مش بهرام .
- این چیه تو دستت؟
-هیچی آقا جون!!! سیگاره. مش بهرام پول خورد نداشت, بقیه پول رو یه نخ سیگار داد.
- کره خر!!!سیگارو هم روشن کرد داد دستت؟! آره؟

آره. داستان این بود پسرم . اولین بار اینجوری فهمید که سیگار میکشم. یک کتک مفصل خوردم و سه ماه هم تبعید شدم خونه خان عمو .
راستی؟ تو چند وقته میکشی؟ اصلا چی میکشی؟ مارلبورو هست؟ یه پک بده ببینم …
نه اصلا مزه اون اشنویی که اون روز تو کوچه میکشیدم رو نمیده. هــــــی جوونی!!!

پی نوشت: اشنو یک سیگار قدیمی ایرانیه. سیگار محبوب مصدق و صادق هدایت و..

نویسنده: پدرخوانده

 

 

 

          

چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه.. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیره‌ای. هفته‌ای دو پاکت. تیر و آزادی.
اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.
کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول.

صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صف‌های طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئه‌ای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ. بوفه‌ مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک.
برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.
بستنی آلاسکا. کانادادرای.
برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه.. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.
رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صب‌گاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کرده‏ها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجک‌های پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه.
روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروش‌های کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.
۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکه‌ای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی.  تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.
 ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه‌ خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچه‌ها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران.
رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون می‌شنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خربزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا می‌کردند.
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود.
ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم  و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم.
 نویسنده: علی وفاطیما

شما یادتون نمیاد...
شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم شما یادتون نمیاد سر سف دبستان میخوندیم خدایا خدایا از عمر من بکاه و بر عمر رهبرم بیفزا شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه شما يادتون نمياد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا…لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه…جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا شما يادتون نمياد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه شما يادتون نمياد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله شما يادتون نمياد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی …. میفتی تو اب خیس میشی ….کی میپزه اشپز باشی ….. کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه…میمون جزو حیوونه شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالا، خشتک پایین شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم، هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر مي‌شدیم شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن…دخترا موشن مثه خرگوشن شما يادتون نمياد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد شما یادتون نمیاد… سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه و خیلی‌ چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد…
       
نویسنده: سمندر

شما اصلا یادتون نمیاد...
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون ))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما )))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییی یییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
آره شما اصلا یادتون نمیــــاد....

نویسنده: پونشیر
تقدیم مجدد به پونشیر عزیزم

نسل ها ! ( فسيل / سوخته / رويا )
مردم را سه دسته كرد :
1. نسل فسيل شده : آنان كه اين تحفه ! را بر سفره ما نهادند
2. نسل سوخته : ما كه بر اين سفره ي تهي نشسته ايم
3. نسل روياها : آن ها كه دارند مي بالند و با اين سفره و سفره چينان بيگانه اند
حتا با ما ( اگر خود را با آنها هم راه نكنيم )
مي گفت : هر تقيير ( انقلاب ! ) ي نسلي دارد كه در اين ديگر گوني مي سوزد.
اين نسل نسلي است كه نه در ايجاد اين ديگر گوني ( انقلاب ! ) نقش داشته و نه در تداوم آن و نه حتا فرصت ي براي گفتن و خاستن و ... داشته است
گفتم : پس ما نسل سوخته ايم !
گفت : آري ! با تاسف
گفتم : چه كنيم
گفت : اين نسل روياها را صميمانه در آغوش گيريم و بنوازيم تا ...
گفتم : تا برويد و سر از خاك بر آرد و ببالد و اين خاك پاك را پر از " مهر " و گوهر كند . تا اين مهد را آزاد كند و آباد سازد
گفت : آري به راستي چنين است
نویسنده: توحید
عشقی

مرامتو عشق ه

یه جای دیگه هم گفت م اینجام می گم

بخش ی از لزت زندگی من اینجا جا مونده

ایران / تهران / کافه های لاله زار / دهه ی چل پنجاه / بسات لوتی و لوتی گری / رقس و آواز / بشکن بشکن / دل شاد ی و سر مستی / استکان های کمر باریک با چایی های خون کفتری و لب سوز و لب دوز و لب ریز / ...
نویسنده : مهراب


قيصر
برای پاس داشت بهروز وثوقی

داریوش
آلبوم دنیای این روزای من




اين روزا گوزن رو سر نمي برن

ميشكنن شاخشو ميفرستن تو باغ

اين روزا طاقو نميريزن سرش

سر گله شونو ميكوبن به طاق

اين روزا آخر نمايشا بد شده

همه نقش همو بازي مي كنند

اونايي كه چشمشون به قدرته

هم پياله هاشو راضي مي كنند

نمي دونم اگه برگرديم عقب

دل طوقي واسه كي پر ميزنه

اگه فرمونو يه شب دوره كنن

چند تا چاقو پشت قيصر مي زنه

نمي دونم اگه برگرديم عقب

داش آكل به عشق كي سر مي كنه

اگه رستمو ببينه روي خاك

پشتشو بازم به خنجر مي كنه

پاي روضه ي خودت گريه نكن

وقتي گريه ننگ مردونگيه

دوره اي كه عاقلاش زنجيرين

سوته دل شدن يه ديوونگيه

اين روزا دوره ي غيرت كشيه

كي مي دونه قيصر اين روزا كجاست

بكشي و نكشي مي كشنت

اين جا بازارچه ي آق منگلياست
برداشت از مطالب مهراب (پرنیان)